Pinned Tweet
من یک راوی هستم...
۱۰، ۱۱ سالم بود. یه دفتر جلد پلاستیکی قرمز داشتم. یه عکس تیم پرسپولیس چسبوندم روش. ترکیب سال ۷۹ ...
شروع کردم توی دفتر از فوتبال نوشتم!
که بازی چطور بود، نتیجه چی شد، کی برد...
کم کم لا به لای گزارش مکتوب فوتبال، احساسات و خاطرات روزانه عین پیچک وارد شد...
رفتیم تئاتر خواهرم میگه اینا چجوری این دیالوگارو حفظ کردن ما تا رمز دوم ۶ رقمی بانک رو میخوایم بزنیم همهش استرس داریم یادمون نره🤣
دارویی که دو ماه پیش از بازار آزاد خریدم۳ میلیون
دیروز گفت ۶ میلیون و ۵۰۰
پاشدم شبونه رفتم ۱۳ آبان و بیست و نه فروردین هردو گفتن نداریم
رو به روی بیست و نه فروردین یه داروخانه دیگه بود از اونم پرسیدیم گفت دولتیا دارن ولی ساعت اداری باید بیای نسخه ت رو تایید کنن بعد بهت میدن...
صبح بیدارش کردم بره مدرسه. گفتم پاشو دیره
گفت میشه نرم؟
پرسیدم چرا؟
گفت "دفتر مشخم تموم شده"
رفتم نگا کردم دیدم راس میگه دفترش تموم شده! ولی چرا؟ چون فقط روی برگه های سمت چپ نوشته.
میگم چرا سمت راست همه ش سفیده؟
میگه: خوشم نمیاد اونورش بنویسم کهنه ست انگار بدخط میشم 😐
وااااا
ده سال پیش دوست که بودیم. جلسات مشاورهم رو شروع کرده بودم. چندبار اتفاقی بعد جلسات بهم زنگ زده بود و از صدام فهمیده بود توی جلسه گریه کردم. انقدر سر به سرم میذاشت که حال و هوام کاملا عوض میشد
یکی از کارایش قشنگش این بود که دیگه هر هفته همون روز همون ساعت یادش بود و حتما زنگ میزد
سر به دنیا اومدم دیبا بهم آمپول فشار زده بودن
میله های تخت رو گرفته بودم فشار میدادم
نمی دونستم چیکار کنم فقط سقف رو نگاه میکردم.
مهراد اومد بهم سر بزنه
پرستاره گفت خانومت الان داره یه درد سی ثانیه ای قشنگ رو تجربه میکنه جالبه که صداشم در نمیاد...
من
درد
قشنگ
سی ثانیه
صدا
جالب
!
اگه قد ظرفای توی سینک به لبهی سینک برسه دیالوگای شوهرم:
اون پایین شده زیستگاه قورباغهها
بعد که بشورم میگه:
اکوسیستم رو بهم زدی
خب انقدر حساسی بشور خودت عزیزم 😂
حس میکنم این خوف جنگی که تو ملته داره به نفع یه سریا تموم میشه که دوست دارن همینجوری بلاتکلیف بمونیما :)
یه پسر خاله دارم که ارم دو سال و نیم کوچیکتره. همبازی بچگیای هم بودیم. تا بزرگ شدیم و دوست پسر دوست دختر داشتیم با اونا هم رفت و آمد میکردیم میرفتیم بیرون قدم میزدیم حرف میزدیم عین برادری که نداشتم.
به طرز عجیبی وقتی ازدواج کرد دیگه حتی سلام هم نمیکنه. امشب سرباز شد.
اولش که فهمیدم احساساتی شدم انگار برادرم رفته سربازی.
یه لحظه از بچگی تا الانمون از جلو چشمم رد شد.
بعد با خودم گفتم اسگلیا.
طرف دیگه سلام نمیکنه. تو نشستی احساساتی شدی که سرباز شده؟
ولی خب مغزم باور نمیکنه این حجم از غریبه شدن رو.....
بی معرفتیه واقعا
به بار عکس گلدونای خونه رو توییت کردم حالا هی میره و میاد میگه معذب نیستی یه عالمه آدم گوشه ی خونه ت رو دیدن؟ 😂
خبر نداره به عالمه آدم دیگه چیا میدونن 🤣
کاهش وزنشو، اسمشو، تا آمار قاشقای خونهی مامانشو🤣
رابطهای که امروز هر دوتاتون برای ساختنش تلاش میکنید و به جای کات کردن به هر بهانه، فرصت میدید برای هماهنگی و شناخت بیشتر هم،
شما رو میرسونه به یه جمعه ظهر که یکیتون داره با بچه میره کارواش و خرید تغذیهی هفتگی مدرسه ...
🔴 موقع اختلاف حاضره آشتی کنه ولی از حرف زدن درباره اختلاف فرار میکنه. توی مسائل بنیادی مثل بچه دارن شدن و سبک تربیت بچه و مهاجرت و مذهب و سبک زندگی مشترک اختلاف نظر اساسی دارید. با آدمای ضعیفتر از خودش چه جایگاه اجتماعی چه مالی رفتار درستی نداره. احساس شمارو جدی نمیگیره



