اصلاً درک نمیکنم با حضور دنده چطوری اون وسط جا میشدیم.
این مسافرکشهای شخصی و عبوری خیلی مفهوم عجیبیه. من یادم نمیاد جایی نمونهش رو دیده باشم تو دنیا.
یه ماشین رندوم از دور نور بالا میزنه و سرعتش رو کم میکنه. تو سرت رو میاری نزدیک شیشه و داد میزنی مقصدت رو یا جهت حرکتت رو (مستقیم!)، یا با دست یه علامت خاص میدی که مقصدت کجاست. اونم اگه موافق باشه جلوتر برات وایمیسه.بعد بدو بدو میری سوار شی که یهو یکی پیاده میشه میگه «من جلوتر از شما پیاده میشم» (خودشون stack میکردند!)
میری تو میشینی کنار دو تا آدم کاملاً غریبه تو یه ماشین کوچک، شونه به شونه. انقدر تنگه همه جا که نمیدونی دستات رو کجا بذاری. اول میذاری رو صندلی جلو، بعد میذاریش رو زانوت، بعد دلت میخواد از کتف قطعشون کنی بندازی جلوی سگ.
اگه هم یکی از این کناردستیهات زن باشه، باید دوبرابر مراعات کنی و ترقوههات رو انحنا بدی به سمت داخل؛ جوری که این نیپل به اون یکی یه چشمک ریز بزنه و پاهات رو مثل چاپاستیک یکبارمصرفِ نو بچسبونی به هم.
اگه شانس بیاری موبایلت زنگ نخوره، به ترافیک نخوری و مثانهت مثل کلمن پر نشده باشه، نزدیک مقصد که میشی، به راننده پول میدی و اون حین رانندگی، مبلغ کرایه رو حساب میکنه و بقیهش رو برمیگردونه.
یه جوری هم باید برنامه بریزی که حتماً محاسبات راننده تا قبل از رسیدن به مقصد انجام شده باشه و کسی معطل نشه. در عین حال انقدرم زود نباشه که راننده دبه کنه یا زیاد حساب کنه و مجبور باشی تا مقصد تحملش کنی یا بحث کنی. یه سیستم محاسبهی کرایهی انتزاعی هم هست که انگار همه اکثرش رو بلدند و عین یه تاکسیمتر ذهنی کار میکنه.
پیاده هم که شدی، داستان تمومی نداره. اگه جای مشخصی بخوای بری، باید از قبل برنامه بریزی که مسیرهای نامرئی این ماشینهای عبوری چطوریه، و کجا چی بگی که کدوم تیکه از مسیر رو ببرندت.
هیچکس هم براش سوال نمیشه که راننده کیه؟ اگه اونجا نره چی؟ این آدمای دیگه کین تو ماشین؟ کی گفته کرایه انقدره؟ چرا جلو و عقب کرایهش فرق نمیکنه؟ پنجره رو چرا نمیکشه بالا؟ دست این یارو تو جیب من چیکار میکنه؟ از کجا میدونست که اون زودتر پیاده میشه؟ و هزار تا سوال بیجواب دیگه...
واقعاً مفهوم عجیبیه.
بعضیها معتقدن این صحنهی کوتاه، مجال بروز عاطفی متناسب با رنج و انتظار ساختهشده در طول فیلم رو پیدا نمیکنه. شاید درست بگن. اما درد، شور، عشق، امید، حسرت و سنگینی این سکانس، در کنار موسیقی جادویی هانس زیمر اون رو به یکی از فراموشنشدنیترین لحظات سینما تبدیل کرده
#interstellar
آنا گان تو مصاحبهای گفت این سکانس برکینگ بد یکی از سختترین اجراهاش بوده. از زمانبندی عقب بودن، تگرگ میبارید و کلی رهگذر جمع شده بودن. به تعبیر خودش تو دومین برداشت "منفجر شد" و تونست اون وحشت، درماندگی و فروپاشی روانی رو با تمام وجود به نمایش بذاره.
#BreakingBad
#Ozymandias
سیلو قشنگه و دوستش دارم ولی مشکلش خالی بودنه. کم بودن داستانهای فرعی و کاراکتر برای پیش بردن اونها. بخاطر همین در پایان فصل حس میکنین کمفروشی کرده و داستان اونقدر که انتظار داشتین پیش نرفته و گسترده نشده. سیلو رو به شکل یه مینی سریال ۸ یا ۱۰ اپیزودی تصور کنین. شاهکار نمیشد؟
اگه مثل من علاقهمندید، این سریال مرتبط و زیبا در مورد خلبانها و خدمه بمبافکنهای B-17 در جنگ جهانی دوم رو ببینید. تهیه کنندههاش اسپیلبرگ و تام هنکس هستند و محصول همون گروه سازنده Band of Brothers و The Pacific است.
Masters of The Air (2024)
اتفاقاً داریم. میتونیم کلی موج و ذرههای بیشمار و نامفهوم رو به بو، طعم، رنگ، صدا و لمس، ترجمه کنیم. حتی میتونیم با بیرون کشیدن نظم از دل آشوب و بیمعنایی، این دنیای عجیب رو تا حدی بشناسیم. به قول کارل سیگن "ما از جنس ستارگانیم و راهی برای کیهان هستیم تا خود را درک کند"
Armin retweeted
بشر هیچ کاری رو در طول تاریخش نکرده که در جهت رفع نابرابری باشه. بشر همیشه برای برتری جویی رقابت کرده. شما وقتی صبح از خواب بیدار میشی میری دنبال جلوزدن از دیگران یا کمک به دیگران برای عقب نماندن؟ این مزخرفات برابری رو تمام کنید.
چقدر انتخاب سخته. اولینهایی که به ذهنم رسید رو انتخاب کردم و جای خیلی از سریالهای مورد علاقهام تو این لیست خالیه.
دوستان عزیزم ، نیویورک تایمز یک نظرسنجی گذاشته برای انتخاب بهترین سریالهای قرن بیست و یکم. فرصت ثبت رأی تا ساعت ۱۱:۵۹ شب دوشنبه ۶ مهر هست.
nytimes.com/interactive/2026…
گیلیگان ۶۲ اپیزود صبر کرد تا بالاخره موسیقی اصلی سریال رو خارج از تیتراژ استفاده کنه. در بهترین جای ممکن، وقتی اون پیرمرد نحیف و ناامید که تا چندلحظه قبل میخواست خودش رو تسلیم کنه، برای انجام آخرین کار ناتمام و برای آخرین بار به والتر وایت تبدیل میشه.
#BreakingBad
#GranitState























