Vahid retweeted
از آن جماعتی که در ظلمتی مُشبک
یک شهر را قرق کرد با نورهای کوچک
از پردهای بگو که افتاد و خون خروشید
از او که بیسپر بود، رختی ضخیم پوشید
با تیرِ جنگی اما.. کُشتی دگر محال است
بشکافت سینهای که پوشیده از مدال است
آن نورِ سبز روی پیشانی و گلوهاست
آن دستْخطِ کوتاه.. فهرستِ آرزوهاست
از خندهاش بگو که نزدیک قتلگاه است
از او که دست بسته در کیسهی سیاه است
از چکمههای کارش… او رَزمکارمان بود
« اینها برای ورزش… » این گفتهی کیان بود
گفت: آن جوانِ رعنام.. قدِ سهی.. سرآمد..
بر او قَوارهی قبر بیشک مُحقر آمد
گفت: آن سپید مویم.. دیدند از کرانه
اما گرفته بودند فرزند را نشانه
با اشک پروراندش، دختی که چون صنم بود
گفت: آخرین کلامش تکرارِ «سوختم» بود
آنقدر منع کردند.. تا نعرهای برآرد:
«مَتروح، حاجتی به غسل و کفن ندارد»
گفت «آن زبان ندانم» پردهدریده باشد!
«تا اسمِ بچهام را دنیا شنیده باشد»..
گفت: هر نوای سازَش سوگندنامهی اوست
«هر نت که مینوازد: ایران، ادامهی اوست» ..
Vahid retweeted
بعد یه جوری از کوله سرباز خارجی میگن انگار حالا توی کوله سرباز داخلی پر از شاخه گل بود که اون دو شب بین مردم پخش کردن!






