یکی بره به این تخم پهلویها یاد بده اسم برادر عبدل اسامه ست :)))) میرن تو کوچه قمه میزنن به خودشون در اعتراض به اسلام.
Emily retweeted
چون اینقدر احمق نیستیم که از روی اسم رای بدیم
اینقدر نژاد پرست نیستیم که از روی رنگ رای بدیم
اینقدر بی وجدان نیستیم که به یه وطن فروش رای بدیم
و اینقدر دموکرات هستیم که صلاح جمعی رو اولویت قرار بدیم
فکر کن طرف پزشکه، کل عمرش رو برای خدمات عمومی و بهداشت فقرا گذاشته و از اون هم مهم تر ProChoice هم هست، اون وقت تقی از دهات تگزاس، که ارث خواهرش رو هم رفته ایران بالا کشیده و برگشته و تا دیروز میگفت حجاب اولویت نیست، میگه نه شما با تقیه آشنا نیستی :)))))
اون شاخه مرد ایرانی دگم که تازه هویت خودش رو با ضد مسلمان بودن و خایه مالی بچهکشها گره زده، این قدر آماده خوره که از این که کسی که شکل اونهاست سناتور امریکا بشه داره دق میکنه. آماده خوریش هم اونجاست که فکر میکنه اگر خودش تظاهر کنه که سفیده، بقیه هم میگن آره تو سفیدی.
عزیزان لذتی که در دیدن سوختن مرد پهلوی چی احمق از انتخاب عبدول هست با هیچ چیز برابری نمیکنه. توی دل من که نور می تابونه 👊👊👊.
Emily retweeted
من شصت ضربه شلاق خوردم.از پشت گردن تا مچ پا.نوزده ساله بودم.روى يك ميز خوابانده شدم و زن پنجاه ضربه را با يك شلاق چرمى زد و چون فرياد نميزدم ده ضربه آخر را به دستور مردى كه بالاى سرم ايستاده بود و ميخواست مطمئن شود كه ضربه ها به اندازه كافى دردناك است با شلاق ديگرى كه سرش سگك
Emily retweeted
فرزانه قره حسنلو رو خب از زندان میشناسم. زنی که به خاطر کمکهای انسان دوستانهاش به همراه شوهرش در زن زندگی آزادی دستگیر شد و بعد حکم اعدام گرفتن. خب اینجا باید اشاره کنم که وقتی داخل زندان بود خونه و خانواده ش در جنگ آسیب دیدن.
شوهرش همزمان در تبعید زندان یزد مونده. وقتی فرزانه رو در زندان دیدم اولین جمله ای که بهم گفت عدد روزهایی بود که حمید و فرزانه محروم از دیدار هم بودن. متاسفانه من هیچ عکسی از فرزانه پیدا نکردم که شبیه تصویری باشه که ازش میشناسم. که باهاش میتونم بگم فرزانه چه شکلی بود، که چطور باید فرزانه رو دید. فقط میتونم بگم: سر زنده، سرحال با خنده هایی زیبا.
حالا چهارمین سالگرد ژینا مهسا امینی است و من دلم میخواد بگم و یاداوری کنم که هنوز فرزانه قره حسنلو عزیزم به همراه همسرش در زندانه، زندان که در تبعید و زندان همزمانه در وکیل آباد مشهد.
میخوام بگم فرزانه برام تجلی زنانگی و زندگیه، فرزانه روزگار سختی در زندان داره، روزگاری که کمتر به چشممون اومده و درباره ش گفته شده، چهارمین سالگر زن زندگی آزادی چهارمین سال زندان فرزانه است و فرزانههای زیادی هستن که از اون موقع زندانن و به دست فراموشی سپرده شدن، چرا چون حاکم ابلیس میخواد توالی تاریخی این ستمهارو از ما بگیره. خاطرههامون رو، سرمایههامون رو، عزیزامون رو از ما بگیره....
#فرزانه_قره_حسنلو
قبول کنید زندگی با بیآبرویی وبیپولی واقعا سخته. به خصوص که این قدر کوچک هم باشی که آبروت که رفت، هی گه بخوری.
زنش تحقیرش کرده که کسی استقبالت نیومده بود. لابد فکر کرده مرغ تخم طلا پیدا کرده بوده که شوکه شده. یه ناچیز خود چیزبین بود، با یه ناچیز دیگه ازدواج کرده بود. تمام شد.
واقعا شما چرا این چیزها رو نمیفهمید؟ شهروند کسیه که حقش پرسشگریه، و اتفاقا یک شهروند خوب وظیفهاش اینه که بیش از همه از حکومت بپرسه و اون رو به چالش بکشه. به خاطر همینه که باید همه کارهای حکومت شفاف در معرض دید همه باشه.
چرا سلطنتطلبا از هر کسی که رعیت نیست بدشون میآد؟
آخر این جنگ هم رو به خاکستر ایران میایستیم و مثل گلرخ میگیم: «پس آخرش این بود… آخر سگکشی».
این تصویر ماههاست که جلوی چشممه. داریم سگکشی رو صحنه به صحنه زندگی میکنیم این روزها.
Emily retweeted
میدانستند و گفتند بیایید!!
از صبح که این گزارش را دیدم در شوکم. چند بار عقب زدم، دوباره گوش دادم، گفتم شاید اشتباه میشنوم. اشتباه نمیشنیدم.
فرنوش فرجی، امروز صبح، روی آنتن اینترنشنال، درباره خرمآباد. کلمه به کلمه:
«در روز هجدهم و نوزدهم ما صداهایی دریافت کردیم، تصاویری دریافت کردیم که نشان میدهد در میدان کیو دوشکا گذاشته بودند، مردم را به رگبار بستند.»
به فعل دقت کنید. دریافت کردیم. در روز هجدهم و نوزدهم. نه بعدا. نه این هفته. همان شب.
حالا یادتان بیاید شب نوزدهم دی از همان آنتن چه پخش میشد: فردا بیایید. مراکز شهرها را تسخیر کنید و نگه دارید. دستگاه سرکوب دارد فرومیریزد.
یعنی در یک ساختمان، همزمان: اتاق خبری که صدای دوشکا در هدفونش بود، تصویر سردخانه بیمارستان عشایر را داشت و میدانست زمین میدان رازی آنقدر غرق خون است که آتشنشانی حریفش نشد و آنتنی که به همان مردم وعده فروریختن دستگاهی را میداد که همان لحظه، در فایلهای صوتی خودشان، داشت با سلاح ضدهوایی به جمعیت شلیک میکرد.
میدانستند دوشکا کار میکند. گفتند بیایید جلوتر.
من مدرک تبانی با رژیم ندارم و ادعایش را نمیکنم ، بیسند حرف زدن کار آنهاست، نه من. ولی برای چیزی که سندش را امروز خودشان پخش کردند، اسم دارم: فرستادن آدم بیسلاح به سمت رگباری که صدایش را داری، با برآورد غلط، از پشت شیشه استودیو.
به نظر من این یک جنایت است. جنایت رژیم سر جای خودش ،ماشه دست او بود، خون به گردن او، ذرهای کم نمیشود. این جنایت دوم است، از جنس دیگر: مثل کسی که با علم به بریدن ترمز، مسافر سوار کند. قاتل نیست. ولی هیچ دادگاهی هم رهایش نمیکند.
و هفت ماه گذشته. یک نفر از آن ساختمان، یک بار، نگفت: صدا را داشتیم و باز گفتیم بیایید. برآورد ما غلط بود. به جایش هر کس پرسید فحش خورد، هر کس تناقض را نشان داد مزدور شد.
آن شب را میشد خطای مرگبار نامید. هفت ماه دفاع از خطای مرگبار، خطا نیست. انتخاب است.
«در روز هجدهم و نوزدهم دریافت کردیم.» ثبت شد.
ما هم دریافت کردیم. و فراموش نمیکنیم.
#به_کجا_رسید #خرمآباد #ایران_اینترنشنال
Emily retweeted
میخوانم و بسیار خواندهام که رقم ۴۰ هزار کشته را زیر سؤال میبرند – گاه از زبان کسانی که خود را «پژوهشگر» و «ژورنالیست» مینامند و این عدد را باورنکردنی میخوانند. استدلالشان کوتاه است: رژیم نمیتوانست ۴۰ هزار نفر را بکشد و این رقم بیرون نیاید؛ پس رقم دروغ است. سخن من دفاع از این عدد نیست؛ نقدِ همین استدلال است.
این استدلال خود را تجربی مینمایاند، اما تجربه خلافش را نشان داده است. آنچه حکومتهای بسته پنهان میکنند وقوعِ کشتار نیست – ابعادِ آن است. و این کاری است شدنی. چند تجربهی تاریخی:
نمونهٔ روشنش حَما است. حَما شهری است در مرکز سوریه. در دههٔ هفتاد میلادی اخوانالمسلمین در برابر حکومتِ حافظ اسد دست به شورش مسلحانه زد و حَما کانونِ آن بود. بهمنِ ۱۳۶۰ (فوریهٔ ۱۹۸۲) اسد شهر را به برادرش رفعت سپرد: نیروهای ویژه و «جوخههای دفاع» شهر را محاصره کردند، آب و برق و تلفن را قطع کردند، هر چهار خروجی را بستند و بیستوهفت روز محلهبهمحله شهر را با توپخانه کوبیدند. نزدیک به دو-سومِ شهر ویران شد.
اکنون به نکتهٔ اصلی توجه کنید. در همان روزها گزارشهای دیپلماتیکِ غربی از «حدود هزار کشته» سخن میگفتند؛ خبرگزاری آسوشیتدپرس در پایانِ فوریه رقمِ دو هزار تلفات از دو طرف را نقل کرد. یک سالونیم بعد بود که عفو بینالملل برآوردِ ده تا بیستوپنج هزار کشته را منتشر کرد. امروز، چهلوچهار سال بعد، برآوردها همچنان میان ده تا چهل هزار در نوسان است و سرنوشتِ حدودِ هفده هزار ناپدیدشده هنوز نامعلوم. حکومتِ سوریه هرگز عددی منتشر نکرد و سخنگفتن از حَما در سوریه دههها ممنوع بود.
پس اگر معیارِ آن مدعیان درست بود، در اسفندِ ۱۳۶۰ باید نتیجه میگرفتیم که «چون فقط از هزار کشته خبر داریم، پس بیست هزار دروغ است».
تیگرای در اتیوپی (۲۰۲۰ تا ۲۰۲۲) نمونهٔ معاصر است: دولت منطقه را دو سال در قطعیِ کاملِ اینترنت و تلفن نگه داشت – طولانیترین خاموشیِ پیوستهٔ تاریخِ اینترنت. برآوردها امروز از صد هزار تا ششصد هزار کشته در نوسان است. یعنی خطای برآورد ششبرابری، در قرنِ بیستویکم، با ماهواره و شبکههای اجتماعی.
آرژانتین حتی گویاتر است: کمیسیونِ رسمیِ بعد از دیکتاتوری ۸۹۶۱ ناپدیدشده را مستند کرد، اما سازمانهای حقوق بشری از سی هزار سخن میگویند. چهل سال گذشته و این نزاع ادامه دارد – و منکران دقیقاً همان استدلال را میآورند که اینجا میشنویم: «اگر سی هزار بود، معلوم میشد.»
و اندونزی ۱۹۶۵: پانصد هزار تا یک میلیون کشته، بدونِ آنکه هرگز کسی شمارشی کرده باشد. کاتین ۱۹۴۰: شوروی بیستودو هزار افسرِ لهستانی را کشت و پنجاه سال آن را به آلمانها نسبت داد. و در خانهٔ خودمان: تابستانِ ۶۷، از چند هزار تا بیش از سی هزار، همچنان محلِ نزاع؛ آبان ۹۸، عددِ رسمی دویستوسی، گزارشِ رویترز هزار و پانصد.
افزون بر این، هنوز یک سال هم نگذشته است. سخن گفتن از عددِ قطعی در چنین فاصلهای نه علم است و نه احتیاط؛ شتاب است. آنچه اما مسلم است این است: آن قطعیِ سراسری و هفتهها ادامهدارِ اینترنت بیدلیل نبود. در همان هفتهها خونها را شستند، دوربینها را ضبط کردند، خانوادهها را تهدید کردند و آدمها را ساکت کردند. اینها حاشیهٔ ماجرا نیستند؛ ابزارِ پنهانکاریاند و کارشان همین بود.
نکتهٔ دیگر پراکندگی است. اعتراضها سراسری بود، تا شهرهای کوچک. چهل هزار کشته در یک میدان پنهان نمیماند؛ چهل هزار کشته پخششده در صدها نقطهٔ یک کشور میتواند بماند – همان درسِ اَنفال. همان پراکندگی که رژیم را به وحشت انداخت، امروز سرپوشِ اوست.
اما استدلالِ بهتر این است: بهجای پرسیدنِ «چرا باور نمیکنی؟» باید پرسید با کدام سنجه میتوان چهل هزار را رد کرد؟ آمارِ مرگومیرِ مازاد، گسترشِ گورستانها در تصاویرِ ماهوارهای، فهرستِ ناپدیدشدگان، و پیمایشهای جمعیتشناختیِ بازنگرانه – همان روشی که در موردِ تیگرای، با پرسش از خانوادهها در دیاسپورا، به برآوردی داوریشده رسید. اینها روزی داوری خواهند کرد. نبودنِ این دادهها امروز، در وضعیتی که دسترسی مسدود است، دلیلِ نفی نیست؛ مسئلهٔ داده است. پس در این لحظه نمیتوان گفت «این رقم بهیقین غلط است». تنها میتوان گفت «نمیدانیم» – و آنگاه پرسید: از چه راهی به حقیقت نزدیک شویم؟ فرقِ این دو جمله، فرقِ پژوهش است با بستنِ پرونده.
هر عددی که باشد، بیگمان بسیار بزرگتر از عددِ تبلیغاتِ حکومتی است. رقمِ شبکهٔ پزشکان را، که به گمانِ من یکی از معتبرترین برآوردهاست، باید کف دانست، نه سقف. و سنجه هم تنها عدد نیست: ترومایی که پس از این کشتار بر جامعه نشسته، خود شاهدی است بر ابعادِ آنچه گذشت.
👇
Emily retweeted
برای افشین حیرتیان که بابت فعالیت در "جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان" بدون دسترسی به وکیل، به ۳۱ سال حبس محکوم شده، چه توجیهی دارید حمقای طرفدار اعدام؟
فیلم دوربین مداربسته بهتان ندادهاند؟
البته در جایی که قاری قرآن حکومتی متجاوز به کودک است، دفاع از حقوق کودک جرم سنگینی است.
موش از سوراخ رد نمیشد، به دمش جارو بست 😄😄😄 طرف اون همه منابع رو هدر داده و ماشالا آی کیوی دسته جارو داره، منت سر ما میگذاره که کار نکرده و بیزینس راه ننداخته.
اینکه شاهزاده رضا پهلوی در چهل و چند سال گذشته برای مبارزه با جمهوری اسلامی حقوق نگرفته نقطه قوت او و مایه افتخار است، نه نقطه ضعف.
شاهزاده رضا پهلوی اگر میخواست میتوانست مبارزه را رها کند، به پشتوانه نامش و شبکه ارتباطیش و شخصیتش وارد کسب و کار شود و زندگی راحت و بسیار مرفهتری داشته باشد و خودش و خانوادهاش را درگیر مخاطرات و هدف حملات نکند.
Emily retweeted
عیزانی که هشتاد شب کف خیابون خوردن و خوابیدن و ریدن و عر زدن، بساط انتقامشون در جنوب آمادهست. تشریف نحسشونو ببرن جنوب انتقام بگیرن.
















