از امید متنفرم، از درست میشه متنفرم،
از آینده متنفرم، حتی کلمات هم برام غرق نفرتن، هیچ چیز جالبی وجود نداره، همهچیز غرق نفرته.
از آخرشبهام متنفرم؛ از اینکه بعد کلی خستگی برمیگردم خونه و هیچکس منتظرم نیست، از اینکه غذامو تو تاریکی و سکوت میخورم، از اینکه گوشیمو چک میکنم همه اپهامو بالا پایین میکنم و در به در دنبال اثری از اینکه کسی جایی به یادم بوده میگردم، و در آخر به خاطراتم پناه میبرم و میخوابم.




















