یه جوری پیچ پیچی شده شرایطم که دیگه الان مغزم نمیتونه چیزی رو درموردش هندل کنه. رها کردم… خواهیم دید چه خواهد شد.
چی شد که لاس های عمیق، با موزیک های عمیق تر از زندگی هامون حذف شد؟! قدیم ها هیچ وقت احساس نمیکردیم too much ایم… الان ولی مبادا واسش یه حسی رو به تصویر بکشی… گم میشه. گم میکنه خودشو… [پ.ن: به درک.] 🦦
امروز یه تقویم خیلی نااااز از اون آدمی هدیه گرفتم که اوایل، از ترس اینکه نکنه مجبور بشه کارش رو من انجام بدم، حتی تو چشامم نگاه نمیکرد… خودا🥹
اینکه هر دفعه میرم برلین با پسرای خوب خوب آشنا میشم و لاس میزنم، این نیست که اونجا پسراش بهترن :)) دلیلش اینه که اونجا میرم بار و بیرون و به فسق و فجور میگذرونم خلاصه :))
ولی اینجا یا سرکارم یا کتابخونه… موقعیتی پیش نمیاد.وگرنه که پسرای هامبورگ جونم خیلیم ناناسین :))
برلین پاسم رو دادم واسه تمدید، بخوام آپدیت بدم واسه بقیه. ساعت ۷:۲۰ اونجا بودم و نوبت گرفتم. قبل من ۴۰ نفر زودتر نوبت گرفته بودن، از ۸:۳۰ که شروع کردن، من کارم ۱۱:۳۰ تموم شد. چند ساعت معطلی داره…حتماً کارت Giro داشته باشین، باجه ی مسئول من فقط کارت قبول میکرد.
خب دارم برمیگردم هامبورگ و تو مسیر دارم به تجربه ی این سفرم فک میکنم… دیدم من چقد دلم میخواست کنارم یکیو داشتم اونم شریک همه چی بود.موقعی که میترسم، موقعی که ذوق میکنم، موقعی که کلافه ام، موقعی که کیف میکنم… انگار این حس خارج از زندگی روزمره بیشتر میشه:)
راستش پسری که ماشین داشته باشه واسه من از این جهت خیلی جذاب تره که میشه باهم بزنیم به جاده… اون جایی که دلمون میخواد وایمیسیم و همدیگرو بوسی بوسی میکنیم و بعدش ادامه میدیم تا شهر بعدی که قراره بستنی بخوریم :)
برحسب اتفاق امشب هالووین رو در برلین تجربه خواهم کرد.😌حالا همه ترسناکن جز من که فقط یه حلقه ی گل خیلی نااااز پیدا کردم 🫠دیگه گفتم با میک آپ کاترینایی سعی میکنم کارو دربیارم :))
کلدیشب داشتم خواب میدیدم که مجبوری مهاجرت کردم کانادا، بعد واسه کارم آزمون انگلیسی داشتم و آزمون تخصص.🤕
اینقد حالم بد بود و استرس داشتم و از انگلیسی متنفر بودم که حد نداره! بیدار که شدم باورم نمیشد اینقد آلمان رو دوس دارم!
از ذوق نزدیک بود بزنم زیر گریه :))
aufgeben: تسلیم شدن.
Ich gebe nicht auf!
من تسلیم نمیشم :)
aufhören: دست از انجام کاری برداشتن.
Ich höre auf zu lernen.
یادگیری دیگه بسمه!
افعال جدا شدنی و معنی هاشون میتونه با تکتک سلول های مغزی بازی کنه :))
تا تدریس بعدی…🚶♀️🦦
تا وقتی یادمه به داشته ی هیچ کس حسادت نکردم…فقط مواقعی بوده که با خودم گفتم؛ توام تلاش میکنی… بدست میاری چیزی که دوس داری. نشه هم این تلاش شخصیتت رو میسازه…
همیشه بهتر از قبل خواهی بود. حتی توی این مسیر ممکنه کشفکنی که درواقع اصلاً اون «داشته ی بقیه» رو نمیخواستی! :)
من جدی خیلی خل واری ذوقیـم🥲!
از الان واسه تموم شدن این دوره ی عجیب و تمرین با مربی خفنم و ساختن اون بدنی که بتونه ۳۰ سال آینده یاریـم کنه به کارررر و زندگی ادامه بدم شوق دارم :))
هرچی بیشتر درس میخونم، بیشتر تعجب میکنم، چجوری ۷ سال پیش من این مباحث رو یاد گرفته بودم و از همه مهم تر چجوری اینقد عمیق فراموش کردم همشو که الان به آلمانی حس جدید بودن داره واسم :))
خوب شد مهاجرت کردم، یه مرورررر خوبی شد🦉




