یاد گرفتم که در پایان یک علاقه، ما کسی رو از دست نمیدیم؛ خودمون رو از دست میدیم. همون خودِ دلبسته، خوشحال و سرسختِ امیدوار.
واقعیتش، به نظرم همیشه خیانت اصلی رو تخیلم مرتکب شده؛ خصلتهایی رو به آدمهایی نسبت دادم که نداشتن و رها کردن من، بخش بیاهمیتی از زندگیشون بود.
جدی دو سه روزیه که فهمیدم واقعاً نباید به اندازهی آدمها توی هر چیز دست زد. بیش از اندازه ابراز کردن هر چیزی برای کسی که شاید درکی ازش نداشته باشه، فقط یه نتیجه داره؛ اینکه کمکم اندازهی من رو از یاد ببره. ترجیح بدید به اعتبارتون لطمه وارد نشه.
«باشه عزیزم، حق با توئه» تنها راه دفاعی منه در برابر کسی که نه میخواد بفهمه، نه حاضر میشه دست برداره و نه تلاشی برای درک کردن شرایط میکنه.
شیفتهی جملهی «به حرمت نون و نمکی که با هم خوردیم» یا «به حرمت وقتایی که با هم گذروندیم» هستم. به نظرم کاملاً بوی شعور و احترام میده. اینکه ارزش لحظات خوبی که با آدمها داشتی، برات بیشتر از اتفاقات بدی باشه که بینتون افتاده. بالغانهست.
شب خوبی نداشتم.حدود پنج صبح از خواب بیدار شدم و بارون میاومد. رفتم گربهم رو چک کنم دیدم روی مبل خوابیده و پتو از روش افتاده. بوسش کردم، پتو رو انداختم روش و دم گوشش بهش گفتم جدیجدی فقط تو موندی واسم بابا. همونو برگشتم توی اتاق و گریه کردم. احساس پدرانهی تحت فشاری داشتم. عجیبه
اتفاقاً با من سرد باشین، تعارف کنین، سر هر چیزی باهام شوخی نکنین و محترمانه حرف بزنین. اینکه حدتون رو بدونین، خوشحالم میکنه.
اما من همیشه آدمهایی رو دوست دارم که برای رفتار کردن باهام استراتژی ندارن؛ آدمهایی که لازم نیست پشت هر رفتار و حرفشون دنبال منظور خاصی بگردم یا منتظر آسیب دیدن از جانبشون باشم.
یه قسمتی از روز هست، مخصوصاً وقتهایی که حالم گرفتهست و کارم تموم شده؛ میرسم خونه ولی قبل از پیاده شدن متوجه میشم نیم ساعته توی ماشین نشستم و به فرمون خیره شدم. نه توان رفتن به خونه رو دارم، نه توان بیرون رفتن و ارتباط گرفتن با آدمها رو. این خلأ و تنهایی همیشه واسم عجیبه.








