دردناکترین پشیمانی، نه خطاهای جوانی، بلکه حسرت کارهای نکرده از سر ترس است. اینکه بفهمی تمام عمرت را بر اساس ترس از قضاوت دیگران، بیپولی و حفظ وضع موجود زیستهای. این پشیمانی در میانسالی مثل خوره به جانت میافتد. آدم از خطاها و حماقتهایش میگذرد، اما از زندگی نزیستهاش هرگز.
یکی از شوکهای فرهنگیام در استرالیا، ماجرای انتخابات بود. اون اوایل، از روی کنجکاوی داوطلب شدم برای فرآیند رایگیری و شمارش آرا. یادم هست روز رایگیری به محض اتمام ساعت کاری، همون عصر در شعبه رو بستند و همه رفتیم خونه! آخر هفته رو هم تعطیل کردند و ادامهی شمارش ماند برای دوشنبه!
پارادوکس تلخ زندگی یک ایرانی این است: سیرک انتخابات و انتصابات داخلی نقشی در حل مشکلاتمان ندارد و اوضاع را درست نمیکند، اما نتایج انتخابات در آنسوی دنیا، مستقیم روی جزییات زندگی روزمره، سفره و سرپناه ما تأثیر میگذارد.
آدمها را مثل مهمانهای محترم زندگیتان بدانید، نه اکسیژنی که بدون آن خفه میشوید. از بودنشان و همنشینی با آنها لذت ببرید، اما رفتنشان را پایان نفس کشیدن خود نکنید.
مرگ، پایان داستان نیست. نقطهای است که به جمله معنا میبخشد.
اگر زندگی کتابی بینقطهگذاری بود، خواندنی نبود. مرگ همان نقطهای است که جملات را مرتب میکند، به پاراگرافها وزن میدهد و به کتاب، ساختار و زیبایی میبخشد. ترسی که از مرگ داریم، ترس از زندگی نکرده و حسرت فرصتهاست.
یک نفر کامنت گذاشته بود که « این لکه ننگ روی نوشتههایت با هیچ چیز پاک نمیشه! وای بر تو که بیبیسی فارسی از تو نقلقول میکند» اگر عوامل برنامه پرگار فقط یکبار اسم رسانه کذاییشان را در اکانت من جستوجو میکردند، هرگز چنین اشتباهی مرتکب نمیشدند😊
ما سالهاست فریب یک دروغ بزرگ را خوردهایم:«گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی»
خیلی وقتها آدمها سالها صبر میکنند، تحمل میکنند و سازگار میشوند، بدون اینکه هیچ اتفاق مثبتی رخ دهد. صبوری کورکورانه، اغلب پوششی برای تنبلی در تصمیمگیری، ترس از تغییر یا پذیرش حقارتبار وضعیت موجود است.
شاید بهظاهر تناقضآمیز باشد، اما بقای عشق در گرو زوال آن است. عشقهای ماندگار، آنهایی هستند که به موقع میمیرند! رابطههایی که تا بینهایت کشدار میشوند، سرانجام زیر بار روزمرگی، عادت و توقعات فرساینده له میشوند و در نهایت، چیزی جز یک همزیستی ملالتبار از آنها باقی نمیماند.
ما ناخودآگاه گمان میکنیم هر دستی که در مقطعی از مسیر به سوی ما دراز میشود، باید تا انتهای سفر همسفرمان بماند. غافل از اینکه آدمها فصلهای کتاب زندگیاند، نه کل کتاب. بلوغ زمانی آغاز میشود که بپذیریم رها کردن یا رها شدن، لزوما شکست رابطه نیست، پایان رسالت آن آدم در زندگی ماست.
یکی از دردناکترین واقعیتهای روابط انسانی این است که بیشتر آدمها در زندگی ما موقتیاند و روابط تابع شرایط، منافع و موقعیتاند. اصرار بر ماندگاری ابدی آدمها ریشه در ترس از تنهایی و مرگ دارد. پذیرش تاریخ انقضای آدمها، ما را از توقعات بیجا و وابستگیهای بیمارگونه رها میکند.
مردم ایران امروز بلاتکلیفترین ملت جهاناند. گرفتار در برزخی فرساینده و مرگی تدریجی. هیچ رنجی تلختر از انتظار در هالهای از ابهام نیست.
کاش کابوس شوم جمهوری اسلامی هرچه زودتر تمام شود و سرانجامش، درس عبرتی برای تاریخ.⏳️
سواد، بایگانی کردن پاسخهای دیگران است. خرد، جرات پرسیدن پرسشهای خود. سواد حافظ نظم موجود است اما خرد ویرانگر خودفریبی. سواد یک محصول وارداتی و عمومی است اما خرد یک تجربهٔ زیسته و شخصی.
خلاصه اینکه، سواد انسان را «مطلع» میکند، اما تنها خرد است که او را «مستقل» و «آزاد» میسازد.
ما تصور میکنیم چون به افکار و احساسات خود دسترسی مستقیم داریم، پس خودمان را بهتر میشناسیم. اما ذهن انسان یک ماشین توجیهگر است، نه یک ناظر بیطرف. شناخت واقعی ما از خودمان، نه در خلوت، بلکه در بازخوردها، واکنشها و اصطکاکهای ما با جهان بیرونی و انسانهای دیگر آشکار میشود.
جهنم، شلوغی و آشوب بیرونی نیست. جهنم واقعی یعنی تماشای آشوب و فروریختن از درون، در عین عجز و ناتوانی کامل برای مهار و متوقف کردن آن.
نوشتن در اینجا برای من راهی جهت فرمدادن به افکارم و سنجش آنهاست.
تا جایی که زمان اجازه دهد تعامل و گفتگو میکنم، اما از بحثهای فرسایشی و بیحاصل میپرهیزم. مرزبندی و مدیریت انرژیای که متأسفانه برخی آن را به غرور، خودشیفتگی یا نگاه از بالا به پایین تعبیر میکنند.
بازنگری واقعی باورها، تغییر محتوای فکر نیست، بلکه تغییر نحوه ارتباط ما با خود فکر است. اگر باور قبلیتان را کنار بگذارید اما با همان تعصب و جزماندیشی از باور جدید دفاع کنید، تحولی رخ نداده! شما فقط ایدئولوژیتان را آپدیت کردهاید.
بازنگری باورها یک فرآیند تدریجی است. هر زمان احساس کردید تصمیمی را از روی ترس، احساس گناه یا اجبار ذهنی میگیرید، از خودتان بپرسید:
«آیا این واقعا فکر و باور من است، یا صدایی است که از بچگی در ذهنم تکرار شده؟»
«شکست پلی برای پیروزی است» بیشتر یک خرافهی انگیزشی است. شکست گاهی فقط یک بنبست است. پل پیروزی نیست یعنی مسیر اشتباه است، یعنی نباید به زور از دیواری که در ندارد بالا رفت. پیروزی هم لزوما از دل شکست مکرر بیرون نمیآید. گاهی حاصل توقف هوشمندانه، رها کردن هدف غلط و تغییر بازی است.



