تمام غمهای من یک چیز میگویند:
قرار نبود اینطور باشد.
قرار نبود اینطور باشد.
و جهان میخندد.
گلوی امیدهای مرا میفشارد.
میگوید: اما اینطور است.
یکی از مهمترین دلایل ضرورت مطالعهٔ تاریخ این است که ببینیم تقریباً هر فکر احمقانهای که امروزه رواجی دارد قبلاً به دفعات امتحان شده است و هر بار نتایج فاجعهبارش به اثبات رسیده است.
فیلسوف ناجی، کسی که میخواهد زندانیان را رهایی بخشد، این سرنوشت را میپذیرد که در غار بمیرد. توجه کنید که مرگ در غار به دست غارنشینانی رقم میخورد که حتی ارباب خود نیز نیستند. روشن است که افلاطون میخواهد مرگ سقراط را به ما یادآوری کند.
ممکن است کسی بگوید که این رابطهٔ میان ↓
“As liberator of the prisoners, the philosopher exposes himself to the fate of death in the cave. Notice that this is death in the cave, at the hands of cave-dwellers who are not even masters of themselves. Plato obviously wants to remind us of the death of Socrates.
One will therefore say that this connection between the philosopher and death is only a singular occurrence, that this fate does not necessarily belong to philosophy. Otherwise, and in general, philosophers have had a pretty good time of it, because they sit at home comfortably and occupy themselves with beautiful things.
Today, philosophy (assuming there were such a thing) would be a perfectly safe occupation. In any case people no longer get killed. But from this, from the absence of any such danger, we may conclude only that no one any longer ventures so far, thus that there are no longer philosophers. But let us leave this question of whether or not philosophers exist today. The matter cannot in any case be decided by discussions in magazines and newspapers or on radio; it is quite outside any decision in the public realm.”
Martin Heidegger, The Essence of Truth: On Plato’s Cave Allegory and Theaetetus
حرفهای کاملاً بیخطر است. به هر حال دیگر کسی به قتل نمیرسد. ولی از همین، از همین فقدان چنین خطری، نتیجه میتوان گرفت که دیگر کسی به دوردستها نمیرود، که خود یعنی دیگر فیلسوفی در میان نیست. اما اجازه دهید که مسئلهٔ عدم یا وجود فیلسوف در این روزگار را کنار بگذاریم. ↓
دعا ندانستی، و از این روست که مستجاب نمیشوی. اگر به حقیقت مؤمن بودی و این کوه را میگفتی که 'برخیز و روان شو،' همانا کوه برخاسته روان میشد.
انسانِ فروکاسته، نه حتی به لولهٔ گوارش، که به کیسهای پول که به تدریج ارزشش را از دست میدهد... این هم تاریخ اقتصاد است و هم تاریخ زوال معنوی انسان.
فرهنگي ممکن است عظیم به نظر برسد، اما اگر روح مردانگی در آن بمیرد، به غولی مبدل خواهد شد که پاهایی گلین دارد. و هرچه ساختارش بزرگتر و نیرومندتر باشد سقوطش مهیبتر خواهد بود.































