ح‍‌م‍‌ی‍‌د ب‍‌ی‍‌دی (@h_bd61) header
ح‍‌م‍‌ی‍‌د ب‍‌ی‍‌دی (@h_bd61) profile picture
Joined November 2025
Photo by ح‍‌م‍‌ی‍‌د ب‍‌ی‍‌دی (@h_bd61)Photo by ح‍‌م‍‌ی‍‌د ب‍‌ی‍‌دی (@h_bd61)Photo by ح‍‌م‍‌ی‍‌د ب‍‌ی‍‌دی (@h_bd61)Photo by ح‍‌م‍‌ی‍‌د ب‍‌ی‍‌دی (@h_bd61)Photo by ح‍‌م‍‌ی‍‌د ب‍‌ی‍‌دی (@h_bd61)Photo by ح‍‌م‍‌ی‍‌د ب‍‌ی‍‌دی (@h_bd61)Photo by ح‍‌م‍‌ی‍‌د ب‍‌ی‍‌دی (@h_bd61)Photo by ح‍‌م‍‌ی‍‌د ب‍‌ی‍‌دی (@h_bd61)Photo by ح‍‌م‍‌ی‍‌د ب‍‌ی‍‌دی (@h_bd61)Photo by ح‍‌م‍‌ی‍‌د ب‍‌ی‍‌دی (@h_bd61)
هر بار که از پلّه‌های آن زیرزمین بالا می‌آمد نور چشمهایش را می‌درید، انگار تیغ بر آنها کشیده باشند. در آن لحظه‌ها خود را مردۀ زنده‌شده‌ای می‌دید که زمین، بلعیده نبلعیده، پسش داده بود. دست‌وپایی می‌زد و نفسی می‌کشید تا عمق جانش. بعد، همینکه دیده‌اش به نور عادت می‌کرد و دل به دلِ زندگی می‌داد می‌رفت سراغ آرزوهایش. آن پایین همه‌چیز مختصر بود: همینقدر که می‌خوابید و خواب می‌دید، راضی بود. امّا این بالا جهان چهره عوض می‌کرد. هم از اینگونه هر روز یک آرزوی جدید بار می‌شد روی قبلی‌ها و احساس می‌کرد سرش مدام سنگین‌تر می‌شود، پنداری سنگینی سر از خواهش دل آب می‌خورد! تصویری مات و محو در حافظه‌اش رنگ می‌گرفت: در سرزمینی دور و بی‌نام، سَری ترکیده و همۀ آرزوهایش پاشیده‌ روی زمین! جایی در داستانی چنین خوانده بود یا از کسی شنیده بود؟ گاس این قصّه‌ای بوده باشد که آن ترس کذایی به جانش انداخته! نمی‌بایست هر چیزی تمنّا می‌کرد، که اگر فرداروزی سرش به همان بلا دچار آمد و آرزوها پخش زمین شد، لااقل آبرویش به‌جا بماند. یک خانۀ کوچک روی زمین، جایی که از پنجره‌اش نوری بتابد، بزرگ‌ترین آرزویش بود. با خودش فکر می‌کرد گنجایش سرش چه‌قدر است و این خواهش چه حجمی از آن می‌گیرد. می‌اندیشید اگر یک درآمد ماهانۀ مکفی هم آرزو کند اندکی جای خالی باقی می‌ماند. به چیزهایی فکر می‌کرد که بشود در آن جای داد. زندگی در محله‌ای خوب، بزرگ بود، داشتن پس‌انداز هم جایی فراخ‌تر می‌طلبید. پس به چیزهای دیگری فکر می‌کرد، حتی لحظه‌ای، با آزرمی کودکانه، به زن زیبایی فکر کرد که آن روزها در مسیر آمدوشد می‌دید. به نرمای آغوشی که با همۀ وجودش می‌خواست، امّا سمت راست سرش یکباره تیر می‌کشید! نه، حتی این هم بزرگ‌تر از آن بود که در آن اندک‌جا بگنجد. تصمیم گرفت آن یک تکه را خالی بگذارد تا بعداً فکری به حالش بکند. امّا شب که می‌خواست بخوابد فکر آن هماغوشی باز به سرش می‌زد. می‌دانست این فقط تا زمانی‌که تبدیل به آرزو نشده است می‌تواند آن‌جا باشد. دوست نداشت کلّۀ متلاشی‌شده‌اش را تصور کند وقتی تصویر او و آن زن، که در آغوش هم غنوده‌اند، چند متر آن‌طرف‌تر روی زمین نقش بسته باشد. نمی‌شد ازین فراتر رفت، امّا می‌شد اجازه داد فکرش هرازگاهی به سراغش بیاید. فعلاً باید دل در پیِ همان آرزوهای قبلی می‌داشت، بلکه جا برای آرزوهای جدید باز شود. همه‌چیز امّا در اختیار آدمی نیست. خواب حالتیسـت که در آن ضمیر هشیار کاری به کار زندگی ندارد. همیشه کنج خنک و مرطوب آن زیرزمین و کابوس‌های پیاپی خوابش را آشفته می‌ساخت. عادت داشت به فریادهای نیم‌شبی و صورت خیس از عرق و چشمهای ورقلمبیده‌ای که وحشت رؤیای دمی پیش را هنوز بازمی‌نمایاند. درد استخوان‌ها که از زمین و دیوارهای نمناک می‌آمد، آزارنده بود. گم‌وگیجِ کابوس و تاریکی شبِ آن دخمه، دوباره چشم‌ها را می‌بست. فردا صبح که نور دنیایش را از آن سیاهچال سرد و تاریک بیرون می‌کشید فکری به‌حال این استخوان‌های رطوبت‌زده می‌کرد. مشکل اما این بود که نمی‌دانست آن هم آرزوست یا تقلّای زنده ماندن؟
4
1
38
709
شکست عشقی یعنی خسته و لهیده از راه برسی، تشنۀ چای یا قهوه باشی، کتری را بگذاری روی گاز و چهل دقیقۀ بعد عصبانی از این‌که چرا این آب جوش نمی‌آید بروی سروقتش و ببینی فراموش کرده‌ای گاز را روشن کنی. اینجاست که چند فحش چارواداری آب‌نکشیده اول نثار خودت و بعد نثار اجاق‌گازت می‌کنی که چرا مجهز به حسگری نیست که به‌محض قرار گرفتن ظرف روی شعله، خودبه‌خود روشن بشود؟
5
57
877
مدتی‌ست توئیتر خلوت‌ و کم‌صداست، یا شاید کوچه و محلۀ من دیگر متروکه شده‌است. نه گفت‌وگویی، نه های‌وهویی. عده‌ای دیگر عطای اینجا را به لقایش بخشیده‌اند؛ کسانی که بودنشان صفایی می‌داد به این فضا و من افسوس می‌خورم از دیدن جای خالی‌شان. وی‌پی‌ان‌ها البته لنگ‌لنگان کار می‌کنند و سرعت اینترنت که دیگر گفتن ندارد. زمزمۀ جنگ و بسته‌شدن دوبارۀ این روزنه هم که باز بر سر زبان‌هاست و تلخی بی‌خبری و خاموشی و سکوت مرگبار روزهای سیاه گذشته را فرایاد می‌آورد. انگار باز ما ماندیم و انتظار و دل‌آشوبه‌های همیشه و جهانی کور و کر. این هم سهم ما بود از زندگی...
8
54
852
روزهایم آلودۀ بطالت بود. ثانیه‌ها را به هم می‌ساییدم بلکه زمان بگذرد، این بود که معمولاً کلافه بودم و حالم از همه‌چیز به‌هم می‌خورد، تا همین دیروز که دنیای جدیدی کشف کردم: وسط پیاده‌رو ایستاده بودم به تماشای آمدوشد مردم. چند نفرِ اول شمایل انسانی داشتند، مثل همۀ انسان‌هایی که همیشه می‌دیدم. بعد کم‌کم چهره‌ها محو شدند و آن‌چه از کنارم می‌گذشت توده‌یی بود به شکل ابر، در رنگ‌های مختلف. درون هرکدامِ این ابرها که از برابرم می‌گذشتند تصویری می‌دیدم: در آن‌یک زن و مردی گرماگرمِ هم‌آغوشی، در این‌یک دخترکی روی تخت بیمارستان، درون یکی از ابرها که حجم زیادی هم داشت عده‌یی جمع شده بودند دور یک میز و بر سر مسئله‌یی جدل می‌کردند، یکی دیگر که آرام‌تر می‌گذشت تصویر خیابانی را نشان می‌داد از نگاهِ کسی که بر فراز ساختمان بسیار بلندی ایستاده بود، ابری دیدم که در آن حافظه‌یی می‌کوشید چیزی را به‌خاطر آورد، ابری سفید و خالی بود، ابر دیگری سیاه و خالی بود، دامنی آویخته از بند رخت دیدم که در باد می‌رقصید، منظره‌یی هوش‌ربا آن‌سوی سیم‌های خاردار دیدم، زنی به تصویر سونوگرافی فکر می‌کرد، دختری با لب‌هایی هوس‌انگیز لبخند می‌زد، مردی با لباس نظامی فرمانی صادر می‌کرد، پیرمردی قبری می‌کَند و... تصاویر زیادی بود که همه‌شان در حافظه‌ام نمانده است. وسط پیاده‌رو ایستادن و به ابرهای گذرنده نگاه کردن سرگرمی خوب و مفیدی است. کاش این را زودتر از این‌ها کشف کرده بودم. افسوس که آدمی‌زاد تا زنده است عقلش به این چیزها قد نمی‌دهد.
1
3
41
481
ح‍‌م‍‌ی‍‌د ب‍‌ی‍‌دی retweeted
ای دوستان در بوستان دارم مجدد برای دوره فری دیسکاشن دو روز در هفته شاگرد می‌گیرم. کلاس برای سطح C1 مناسبه. منشن بگذارید شرایط رو براتون در دایرکت بفرستم.
11
31
5
83
3,913
دیشب، نخستین‌بار در عمرم، کابوسی دیدم که خود نقشی در آن نداشتم. پنج زن در میان کوه‌وکوتل گم و سرگردان بودند و با فریادهای حنجره‌خراشی کمک می‌طلبیدند. من دو چشم ناظر نامرئی بودم که از جایی دور می‌دیدم‌شان و بر جانشان بیمناک بودم چرا که حضور گلۀ گرگ‌ها را همان حوالی حس می‌کردم اما نه اجازۀ سخن‌گفتن داشتم نه توانش را. از آن میان فقط دخترخاله‌ام را به نام و چهره شناختم. زنی تبعه، که به سال از چهار زن دیگر بزرگ‌تر بود، جلودار بود. به‌نظر می‌آمد مکانی که آنها در آن راه گم کرده بودند تفرجگاهی نیمه‌کوهستانی باشد چون هر پنج نفر صحبت از اتوموبیلی می‌کردند که در زمینی مسطح، همان اطراف، باید منتظر ایشان باشد. دست‌آخر یافتند: ژیانی کلاسیک! سوار شدند. زن تبعه خودرو را می‌راند و من همچنان همان دو چشم ناظر غایب بودم. دلم می‌جوشید، پنداری از حادثه‌ای در کمین خبر داشتم و این حادثه، چنان‌که پیشاپیش مرا بدان آگاهی داده باشند خرابی خودرو و توقف آنها وسط بیابان بود و طبعاً خطر گلۀ گرگ هم، همانطور که پیش‌تر آن را حس کرده بودم، در انتظارشان بود... از اینجا دیگر نفهمیدم چه بر سر این زن‌ها آمد و مشتی تصاویر در هم و بی‌ربط جای آن تصویر را گرفت... این مختصر، کلیّت کابوسم بود اما می‌دانیم که آنچه کابوسها را هولناک می‌کند و رمق آدمی را می‌دزدد جزئیات جانکاه و حس عجیب و وصف‌ناپذیری‌ست که در تمام مدت گریبان بیننده را می‌گیرد. و همچنان آنچه ذهنم را مشغول داشته، چنان‌چه در طول مدت خواب مشغول داشته بود، همین کوتاه بودن دستم از همه‌چیز و تماشای صرف آن اتفاق‌ها بود. سرانجام با تپش‌قلب و دستانی یخ‌کرده از خواب پریدم تا روز یکشنبۀ آبانی‌ام را آغاز کنم!
1
43
752
ترکیب کیک یزدی و ماست یونانی کم‌چرب هم، به‌قول اهالی توئیتر، آنلاک شد. أوصیکم بتناوله که هیچ طعام نباشد آن که به یک‌بار خوردن نیارزد.
4
32
549
پاری وقت‌ها گذار از احساسی که زمانی مایۀ دلبستگی‌ات بوده ــــــ‌به زبان اهالی امروز توئیتر: مووآن‌ــــــ چیزی‌ست ناممکن یا در نگاهی محافظه‌کارانه نزدیک به آن. سالها پیش از این، در عصر پیامک، دوستی که همان تازگی جدایی را تجربه کرده بود این جمله را برایم فرستاد: «فراموش کردن کسی که دوست می‌داشته‌ای همچون به‌یاد آوردن کسی‌ست که هرگز ندیده‌ای.» در این جمله ــــــ‌که نمی‌دانم از کیست‌ــــــ حقیقتی بزرگ نهفته‌ست؛ اگر این‌یک را می‌توانی آن‌یک را نیز خواهی توانست و کیست که انسانی ندیده را به‌خاطر آورد؟ قلب آدمی، آن‌گونه که فهم من قد می‌دهد، در این فقره یک‌بارمصرف است. روابط بعدی تلاش‌های نافرجامی‌ست برای تسکین درد، و این تیمار آدمی‌ست از روان خویش و طبعاً پذیرفتنی، که جز این اگر باشد در غمآب افسردگی غرق خواهد شد، کما این‌که عده‌ای چنین می‌شوند و به نجات دست نمی‌یابند.
2
39
560
قهوۀ حالا دیگر سردشده‌اش را بازیگوشانه مزه کرد و با چشمانی که معلوم نبود در پی چه چیزی به اطراف می‌چرخد، گفت: «تو برای دوست‌داشتن دیگران هزار بهانه داری، اما برای دوست‌داشتن خودت به‌انتظار نشسته‌ای تا کسی ثابت کند که لایق آنی.» ــــــ‌انگشت در زخمم کرد؛ بی‌رحمانه راست می‌گفت.
2
42
560
محمد قزوینی در نامه‌ای، ارادت خود به فروغی را این‌گونه بیان می‌کند: «... بلی، آقای ذکاءالملک برای ترفیه امور بنده فی‌الواقع نهایت تلاش و تقلّایی که در قوۀ بشر است نموده‌اند... اگر ایشان نبودند من نمی‌دانم چه می‌کردم. هر وقت فکر می‌کنم موهای تنم راست می‌شود، متٌعنالله بطول بقائه، و از اینجا معلوم می‌شود که «اخوان‌الصفا و خلّان‌الوفاء» هنوز در دنیا وجود دارند و جزء افسانه‌های الف لیلة و لیله نیست.» اما آن دوستی و محبت بی‌مثالی که میان این دو منعقد بود سرانجام به کدروت گرایید. احمد مهدوی دامغانی نوشته‌ست: «روز جمعه‌ای در سال ۱۳۲۷ ... به حضور مبارک علامه قزوینی رسیدم در حالی که سه جلد سیر حکمت در اروپا را... در دست داشتم و همین که نشستم مرحوم علامه پرسیدند آن کتاب‌ها چیست؟ به عرض شریفش رساندم: سیر حکمت در اروپا و اضافه کردم خدا رحمت کند مرحوم فروغی را که چه مرد فاضل عالمی بوده است. و ناگهان مرحوم علامه که دست نازنینش را دراز کرده بود که آن کتاب‌ها را بگیرد و ملاحظه فرماید، دستش را پس کشید و به تندی فرمود: «فروغی و فضل، فروغی و فضل!!» و من بنده که از تعجب و تحیّر دهانم باز مانده بود بهتم زد و از روبه‌رو مرحوم عباس اقبال نگاهی به من فرمود و لبی به علامت اینکه ساکت باش و فضولی نکن گزید.» یک دلیل محتمل آن، به‌نقل از ایرج افشار که او خود از پدرش، دکتر محمود افشار، نقل کرده این است که فروغی با آنکه می‌دانسته قزوینی در گیرودار تصحیح و چاپ دیوان حافظ است، خلاصه‌ای از غزلیات سعدی و حافظ در قطع جیبی چاپ کرد. دو دیگر شرحی‌ست از سعید نفیسی، بدین قرار: «وقتی [علامه] به طهران برگشت و هنوز کتاب‌های خود را از پاریس نیاورده بود، سوزان، دخترش، که درس می‌خواند محتاج به یک فرهنگ فرانسۀ لاروس شده بود و مرحوم فروغی آن کتاب را به سوزان امانت داده بود. بعد از شهریور که مرحوم فروغی سفیرکبیر ایران در آمریکا شد و عاقبت به آنجا نرفت، روزی که وسایل رفتن خود را تهیه می‌دید برای وداع به منزل قزوینی آمد و من پیش او بودم که وارد شد. پس از مدتی گفتگو... ناگهان مرحوم فروغی گفت: راستی آن لاروسی را که به مادموازل سوزان داده بودم بفرمائید بیاورند من می‌خواهم پیش از رفتن کتاب‌های خود را جمع کنم و در کتابخانه‌ام را ببندم... مرحوم قزوینی بسیار برافروخته شد، چنان که عادت وی بود با کمال عجله از اتاق بیرون رفت و اندکی بعد کتاب را آورد و روی میزی که در مقابل مرحوم فروغی بود به شدت انداخت و تا فروغی آنجا بود دیگر با وی سخن نگفت.» ـــــ‌نقل از مقدمۀ احمد مهدوی دامغانی بر کتاب ”نامه‌های محمد قزوینی به محمدعلی فروغی و عباس اقبال آشتیانی“. • نکتۀ باریک‌تر از مو این‌که کتاب قرض ندهید، ورنه قید یکی از این دو را باید بزنید: یا کتاب یا دوستی، والسلام.
علامه محمد قزوینی، در سال ۱۲۹۹ همراه محمدعلی فروغی در حوالی پاریس به دیدار فلاماریون؛ ستاره‌شناس فرانسوی، رفت. پس از این دیدار دربارۀ او نوشت: «هشتاد سال دارد و تازگی یک زن جوان تقریباً سی‌ساله که گویا از شاگردهای او بوده‌است گرفته است...» البته خود علامه بعدها، در سن ۴۵سالگی، دل در گرو عشق دختر ۱۹ساله‌ای وانهاد و از او، پیش از ازدواج رسمی، صاحب دختری هم شد که نامش را سوزان (با اسم ایرانی ناهید) گذاشت. در نامه‌ای به فروغی، علامه از به‌وجودآمدن این طفل ابراز شادمانی می‌کند: «عجب این است که من از بچه مطلقاً بسیار بدم می‌آمد و خیال اینکه یک وقتی من بچه‌ای داشته باشم موهای تن مرا راست می‌کرد، ولی به‌محض ولادت این بچه به‌همان مقدار که سنّش بالا می‌رود دوستی بلکه عشق من هم نسبت به او نمو می‌کند، به‌طوری که او را از جانم الآن بیشتر دوست دارم.» اما از آنجا که «چرخ بازیگر از این بازیچه‌ها بسیار دارد،» یکی دو سال بعد، وقتی روزگار تسمه از گردۀ علامه می‌کشد، او در شِکوه‌نامه‌ای به سیدحسن تقی‌زاده چنین می‌نویسد: «لعنت بر آن کسی که ما را (یعنی خودم را می‌گویم) از عدم به وجود آورد و در این وحشت‌آباد که اسمش دنیا است انداخت و رحمت حق بر روان ابوعلاء معری که بیش از هشتاد سال عمر کرد و اولادی به‌عمل نیاورد یعنی زنی نگرفت تا اولادی به‌عمل بیاورد.» گویا علامه، به اعتراف خودش در نامه‌ای به تقی‌زاده، زیاده لطیف‌الطبع و نازک‌خاطر بوده‌است: «بنده به واسطۀ اعلی درجۀ عصبانی بودن و ضعف قوای معنوی و ظاهری و به‌واسطۀ عدم معاشرت با مردم در جمیع عمرم و علیهذا همین‌طور خام و غیر مجرب ماندن [در] مصائب و آلام روزگار که اعظم آنها بِلا هیچگونه شکی مفارقت احبب اشت به‌کلی سر تا پای وجودم به یک حمله خرد و متلاشی می‌شود.» • حس می‌کنم در فقرۀ «عدم معاشرت با مردم در جمیع عمرم و علیهذا... الخ» همذات‌پنداری خاصی با جناب علامه دارم.
1
1
31
1,056
امروز سایفون با سرعت اعجاب‌آوری وصل شد؛ عجیب‌تر آن‌که جمنای هم پس از قهری دو سه هفته‌ای دوباره به‌کار افتاد! آخرین‌بار که روزم این‌گونه وفق مراد آغاز شد در ادامه به فاجعه رسید، این‌بار چه قرار است بر سرم آوار شود! خدای تعالی ما را بدارد!
2
36
530
در اغلب دعواهای توئیتری ــــ‌احتیاطاً نگفتم «همه؛» حالی‌که معتقدم اگر می‌گفتم هم بیراهه نرفته بودم‌ــــ آن‌چه می‌بینم استدلال‌های لنگ و کور است و تعمیم حکمی غلط. از پس این قال‌ومقال‌ها نه حرف حسابی درمی‌آید نه حکمتی که آدم بتواند چیزکی بیاموزد. همه خود را عضوی از یک گروه بزرگ و برتر می‌دانند که حق، تام‌تمام، به‌جانب ایشان و همفکرانشان است و باقی اهل جهان بر سبیل خطا و اشتباهند. توهین و افترا و تحقیر، مغز کلام اغلب اینهاست. آدم‌ها را از سوراخ سوزن رد می‌کنند و گاه حتی ویژگی‌های ظاهری‌شان را هم به باد طعن و تمسخر می‌گیرند که لابد از اندیشه‌شان است که مثلاً بینی‌شان کژ و کوژ است. تباهی این مجادله‌ها وقتی بیشتر رخ می‌نماید که مردم آن بیرون ــــ‌جامعۀ واقعی با انسانهای واقعی‌ــــ را می‌بینی که چگونه فارغند از این رطب و یابس‌ها؛ چگونه سر در زندگی خویش دارند و هیچ نمی‌دانند جزیره‌یی به‌نام توئیتر وجود دارد که در آن هرکس در پی نجات جهان است و دن کیشوت‌وار دارد بشریت را از چنگ سیاهی می‌رهاند.
4
1
39
693
به سیاق بهار عربی، اگر بخواهیم برای این اعتراضات اروپا نامی انتخاب کنیم چه باید بگوییم؛ بهار گُلی، بهار سلتی، بهار گائلی، بهار سلتیبری، بهار گالاتی، بهار ژرمنی، بهار آنگلی، بهار ساکسونی، بهار یوتی، بهار فرانکی... یا چی؟
9
27
727
یکی از شوخی‌هایی که اغلب میان من و پستچی محله‌مان پا می‌گرفت از این‌قرار بود که هربار مرسوله‌یی جز کتاب می‌آورد، و این کم پیش می‌آمد، می‌گفت: عجب! پس تو اجازه داری چیزهای دیگری هم بخری! دیروز، بعد مدت‌ها، در خیابان دیدمش. احوال هم را جویا شدیم و از روزگار گفتیم. با همان لحن شوخ‌وشنگ همیشگی‌اش گفت: بی‌معرفت! گیریم من زنگ خانۀ تو را نزنم، تو نباید زنگ ادارۀ پست را بزنی و حالی از ما بپرسی؟ ـــــ‌و این یادم انداخت که از خرداد ۴۰۴ دیگر زنگ خانۀ ما را نزده‌ـــــ بعد هم گفت‌وگو به اخبار هرروزه و اوضاع حالیه و مبلغی دیگر به خنده‌های کم‌جان گذشت و خداحافظی کردیم اما چند قدمی نرفته بودم که فهمیدم آن خنده روی لب‌هایم ماسیده؛ فهمیدم چقدر تلخ است که زیرپوستی و بی‌سروصدا داریم از همۀ خرده‌خرج‌هایمان می‌کاهیم که اول ماه را به آخرش بچسبانیم بی‌که قرض‌وقسطی وبال‌مان شود، که اغلب می‌شود. پستچی رفت و دیدار بعدی موکول شد به اتفاق بعدی؛ در کوچه یا خیابانی دیگر، نه مرسوله‌یی تازه...
4
1
1
102
3,159
ح‍‌م‍‌ی‍‌د ب‍‌ی‍‌دی retweeted
من دنبال کتاب «مجموعه سؤالات آزمون سراسری کارشناسی ارشد مرمت و احیای بناها و بافت‌های تاریخی ۲» هستم. اگر کسی این کتاب رو داره و بهش نیاز نداره، خوشحال می‌شم ازش بخرم؛ حتی اگر دست‌دوم باشه. ممنون می‌شم اگر خودتون کتاب رو دارید یا کسی رو می‌شناسید که ممکنه داشته باشه، بهم بگید.
1
4
22
857
در زندگیِ من منطق همواره مغلوب احساس بوده‌ست؛ خاصه در لحظات حیاتی. خصلت جبلی‌ست و لایتغیر. شانزده سال قبل تا آستانۀ مهاجرت پیش رفتم. همه‌چیز مهیا بود، تصمیمم را گرفته بودم و داشتم مقدمات را فراهم می‌آوردم که یک شب، وقتی به خانه برگشتم دیدم پدرم چهره‌درهم‌کشیده یک گوشه نشسته و مادرم در گوشه‌یی دیگر بی‌صدا اشک می‌ریزد. آن شب دلم چنان فرو ریخت و پای رفتنم چنان سست شد که عزم جزم‌شده را وا نهادم و از صرافت رفتن افتادم. بعد از آن این زن و مرد، سربند آینده‌یی که گمان می‌کنند از من دریغ کرده‌اند، بارها افسوس خورده‌اند و از بار سنگینی گفته‌اند که روی شانه حس می‌کنند. این مدت اخبار بلوای فرانسه انگار آبی بوده روی آتش دلشان. مدام از خیریت این نرفتن می‌گویند. چه می‌شود کرد؛ آدمی‌زاد است و نشخوار فکر؛ آدمی‌زاد است و پشیمانی و دست یازیدن به هرآنچه می‌توان یافت محض دمی آرامش خیال. دست‌کم برای این دو نفر خوشحالم حتی اگر این حال فریبی بیش نباشد. این تن‌های رنجور و نحیف و خردشده زیر بار زندگی دیگر تاب تحمل عذاب وجدان ندارند. بعدالتحریر: ناگفته نماند که در ایام جنگ و خاموشی اینترنت بارها این اندیشه از ذهنم گذشت که اگر در چنین شرایطی از ایشان بی‌خط‌وخبر می‌ماندم چه بر سرم می‌آمد از اضطراب و دلشوره.
4
41
704
گفتند: از کجا می‌آیی؟ گفت: از آن جهان. گفتند: به کجا خواهی رفت؟ گفت: بدان جهان. گفتند: بدین جهان چه می‌کنی؟ گفت: افسوس می‌دارم. گفتند: چگونه؟ گفت: نان این جهان می‌خورم و کار آن جهان می‌کنم. گفتند: عظیم شیرین‌زبانی! رِباط‌بانی¹ را شایی. گفت: من خود رِباط‌بانم. هرچه در اندرون من است بیرون نیارم، و هرچه بیرون است در اندرون نگذارم. اگر کسی درآید و برود با من کاری ندارد. من دل نگاه می‌دارم، نه گِل. —فریدالدین عطار نیشابوری. تذکرةالاولیاء؛ ص۸۰ • نقل از کتاب سیبیّ و دو آینه؛ قاسم هاشمی‌نژاد ۱ـ رِباط‌بانی: شغل نگهبان رباط. و رباط کاروانسرایی است که در سرمنزل‌های راه برای کاروانیان می‌ساختند؛ جای غربا [لغت‌نامۀ دهخدا]
36
713
ح‍‌م‍‌ی‍‌د ب‍‌ی‍‌دی retweeted
رفقا مجدد دارم شاگرد آنلاین زبان انگلیسی می‌گیرم و وقت خالی دارم. اگر مایل هستید در کلاس فری دیسکاشن شرکت کنید، گرامر و اسپیکینگ، زبان عمومی یا رایتینگ و لیسنینگ خود را بهتر کنید به من پیام بدهید. #ریتوییت هم البته لطف شماست. #تدریس‌زبان‌انگلیسی
6
83
1
212
64,155
”قبرستان“ و ”گورستان“ اگر خوفناک نباشد دست‌کم بدریخت و بدآوا است و پسند گوش نیست ــــ‌گرچه دومی گویا پارسی سره است. ”آرامستان“ هم، به زعم من، بر تن هیچ مرده‌یی نمی‌زیبد. از بورخس ”جهان سایه‌ها“ را پسندیدم که آن هم البته زیاده انتزاعی‌ست و در هر نوشته‌یی خوش نمی‌نشیند. در میانۀ متنی به نقل از باستانی پاریزی، که او خود از زرتشتیان نقل کرده بود؛ ”خاموش‌خانه“ را یافتم و به دلم نشست. گمانم برازنده‌ترین نام برای چنان مکانی همین باشد.
8
4
2
74
1,583
صادق‌خان از پاریس برای بستگان و دوستانش می‌نوشت: «روی هم رفته حالم بسیار بد است.» این روزها اگر هرکدام ما بخواهد نامه‌یی بنویسد حکماً مغز کلامش همین و بلکه بدتر از این خواهد بود. اما دست‌کم او این مایه از بخت را همراه خویش داشت که از پاریس چنین بنویسد، ما خیلی خوش‌اقبال باشیم می‌توانیم سفری چندساعته برویم به یکی از شهرهای شمالی و از کنار دریا یا از دل جنگل چندخط قلمی بکنیم و بعد سیگاری بکشیم و برگردیم به خراب‌شدۀ خودمان. آدم می‌تواند در شکل بدبختی هم خوش‌شانس باشد یا بدشانس. حالا خیال ندارم قیاس مع‌الفارق بکنم که کی بدبخت‌تر است، اساساً دل سیاه همه‌جا را سیاه می‌بیند، لندن و پاریس و تهران هم نمی‌شناسد. اما درون مغز هرکس آدمکی هست که مدام کتاب زندگی دیگران را ورق می‌زند و گاه به جاهای خوبش که می‌رسد آروغ روشنفکرانه‌یی تحویل می‌دهد و می‌گوید بفرما؛ سیاحت کن! دیارالبشری هم تا به امروز نتوانسته حریف زخم‌زبان‌های این آدمک دهان‌دریده بشود، آن که هدایت بود و آن که تسوایک بود و آن که والتر بنیامین و که و که بودند آن‌جور، دیگر وای به روزگار دیگران و دیگران. عجالتاً این روده‌درازی‌ها را کنار بگذارم و بسنده کنم به همین دو جمله که زمانی بر قلم هدایت رفته است و امروز وصف حال ما ــــ‌خیلی از ماــــ است: «اوضاع من خیلی خراب است... کار بی‌پولی هم نمی‌دانم به کجا خواهد رسید.» ــــ‌ما هم نمی‌دانیم به کجا خواهد رسید.
3
44
776