شیفت رو که تحویل گرفتم، پرستار گفت فلان بیمار هوشیاریش خوب نیست
رفتم بالا سرش هرچقدر صداش زدم جواب نمیداد
اکسیژن اومده بود رو ۷۸٪
گفتم وسایل اینتوبه رو بزارید بالا سرش، نوار قلبم بگیرید
همزمان زنگ زدم رزیدنت بیهوشی
یه دختر خانمی که دانشجوی پرستاری بود رفت بالا سرش /۱
اون جنگیر قزوینی، برای مریض من بود. پدر مریض رضایت به ECT (شوکی که سرویس روانپزشکی میده) نمیداد
یه روز صبح رفتم و گفت هرکاری لازمه انجام بدید
و تعریف کرد که دیشب جنگیر مریضش رو جواب کرده
بچهها میخندیدند، گفتم وقتی نه روانپزشک به تشخیص رسیده نه ما، خب حق دارن جنگیر بیارند
یه آقای مسن بستری کردیم تو بخش، یه عفونت ناجور در اثر زخم بستر داره و احتمالا رفتنی باشه
هر ساعت شبانه روز از اونجا رد میشم پسرش داره گریه میکنه
همیشه چشماش خیسه.
میگفت از دنیا همین یه پدر رو دارم اونم نتونستم مراقبش باشم
هر روز دارم صحبت میکنم تا قانع شه اون زخما تقصیر اون نیست










