دیشب ساعت یازده و نیم شب یک دفعه شرکت اطلاعیه داد که باید لباس فرم، شلوار پارچهای تیره با مقنعه و کفش غیررنگی و ساده بپوشیم و با ظاهری ساده و غیر آراسته بیایم.
( ما نه حجاب داشتیم نه مانتو میپوشیدیم).
صبح هم کلی از بچهها رو برگردوندن خونه.
بعد میگید چرا دعا میکنیم جنگ بشه :)
گویا دیروز یکی از شرکتهای دیگه بازدید بوده و بخاطر پوشش ۱۵ نفر از کارمندها و خود مدیر عامل رو درجا اخراج کرده دکتر فلانی :) و بعدش سریع همه شرکتهای دیگه جلسه اضطراری گذاشتند و اخر شب هم سریع اطلاعیه دادن برای کارمندها.
آخر هفتهها، مخصوصا آخر هفتههای طولانی، معمولا به یه آرامشی میرسیم که خیالمون میره سمت بچهی دوم. هرچند سریع دم خیال رو با قیچی واقعیت میبریم!😌🤗😁
این موج جدید گوگولایز کردن فرزندآوری و بچهداری که توی توییتر راه افتاده وحشتناکه.
گول نخور عزیز جان. مخصوصا اگر قراره کارمند-مادر باشی تو این خراب شده پر ترافیک عن!
بچهداری فقط این نیست. کلی استیصال و حس فلاکت پشت هر کدوم از اون عکس و فیلمهاست که هیچجا هیچی ازش گفته نمیشه.
بدو بدو بچه رو بگیر ببینم!!!
(شوهرم با عتاب خطاب به من وقتی خودش نشسته به بازی با پدر و مادر و پسرعمهاش و من از صبح با
بچهام)
....
چند لحظه بعد. من:
فلانی جان، شارژر کجاست؟
با اخم: همونجا که باید باشه!!
.....
این یه مثال کوچیک از چیزیه که شوهرم در جوار خانوادهش بهش تبدیل میشه
هروقت خواستید راجع به بچه و بچهداری| بدون اینکه ازتون سوال پرسیده باشن| به یه مادر ادوایس بدید یا اظهار فضل کنید، لطفا دهنتون رو ببندید. خفه شید. فقط خفه شید و نظرتون رو بکنید تو کونتون. ممنون.
بچم یه جوری بد خواب و گند خواب و گه خواب و شکنجهگر جسم و روانه که هرشب دلم میخواد یه اکانت باز کنم صرفا جهت نفرت پراکنی به فرزندآوری.
هیچی. سلامتی. دیگه نمیکشم. این سبک گوه زندگی رو. این همه فشار و استرس و خستگی و بیخوابی رو.
این چه کثافتی بود به اسم زندگی نصیب ما شد.
برای بار دوم زونا گرفتم. اومدم خونهی مامانم چند روز ریلکس و استراحت کنم. پسرم یک اعصابی ازم صاف کرد این دو سه روز که فقط دیگه مرگ مگر اثر کرد.



